محمد خزائلى
135
شرح بوستان ( فارسى )
بر آن عرصه ( 1 ) بر اسب ديدند شاه * پياده دويدند يكسر سپاه به خدمت نهادند سر بر زمين * چو دريا شد از موج لشكر زمين يكى گفتش از دوستان قديم ، * كه شب حاجبش بود و روزش نديم : رعيت چه نزلت ( 2 ) نهادند دوش ؟ * كه ما را نه چشم آرميد و نه گوش شهنشه نيارست كردن حديث * كه بر وى چه آمد ز خبث خبيث هم آهسته سر برد پيش سرش * فرو گفت پنهان به گوش اندرش ، كسم پاى مرغى نياورد پيش * ولى دست خر رفت از اندازه بيش ( 3 ) بزرگان نشستند و خوان خواستند * به خوردند و مجلس بياراستند چو شور طرب در نهاد آمدش ، * ز دهقان دوشينه ياد آمدش به فرمود و جستند و بستند سخت * به خوارى فكندند در پاى تخت سيهدل برآهيخت ( 4 ) شمشير تيز * ندانست بيچاره ( 5 ) راه گريز برآورد سر از دليرى و گفت : * نشايد شب گور در خانه خفت ( 6 ) نه تنها منت گفتم اى شهريار ، * كه برگشته بختى و بد روزگار چرا خشم بر من گرفتى و بس ؟ * منت پيش گفتم ، همه خلق ، پس ( 7 ) . . . . . . . . . .